
دیشب داشتم با یه مامانی که نینی تو دلی دارن صحبت میکردم، درگیر دلآشوبه و سنگینی سر دل و ... میخندید که "مامانم گفتنتازه الان راحتیاش است، بعد میاد بیرون داستانهایش شروع میشه". حالا در نظر بگیر...
ادامه مطلب
دقیقاً مهم نیست چندبار زمین میخوری، یکبار، دهبار، هزاربار... مهم این است که بعد هر بار زمین خوردن، بروی کنار خودت،خاکها را بتکانی از روی لباست، چند بار با محبت بزنی روی شانهات و بگویی: "خیلی خوب بود، من دیدم که تو تمام تلاشت را کردی، من همیشهی همیشهی همیشه کنارت ایستادهام و دوستت دارم". پ.ن. کتاب "خرگوش گوش داد" را بارها خواندم، نه برای لیلی، برای خودم......
ادامه مطلب
اینجا دولت اعلام کرده تقریبا از سه هفته آینده مدارس ابتدایی با ظرفیت ۵۰ درصد بازگشایی شوند، پروتکل پیشگیری بهداشتی را هم قرار است به مدارس اعلام کنند و والدین از آن مجرا ضروریات را دریافت کنند، مثلا ا...
ادامه مطلب
وسط سوز سرما و باران ایستادیم تا اتوبوس بیاید، هوا آنقدر سرد است که شب چلهی تهران، یه لبخند کجکی میچسبانم روی صورتم و بیهوا میگویم: لیلی داره بهار میادها، عید نوروز :) یک طور عمیقی نگاهم میکند ا...
ادامه مطلب
با صدای بسته شدن در بیدار شدم. هوا تاریک است، صدای باران شدید میآید از پشت شیشه دو جداره. از لای پتو دست میبرم که ساعت را ببینم، حدس میزنم قبل شش و نیم باشد که صابر رفته. دمپاییهایم کجاست؟ یادم ن...
ادامه مطلب
من اینجا حس میکنم توی یه زندان,مبه وسعت همه دنیا، همهی دنیا هست، اونی که باید باشه نیست :( دایره لودینگ میچرخه و میچرخه، بعد که ثابت میشه توی دلم میگم لعنتی، ثابت نشو، چیزی نیاوردی که... تا آخرین ...
ادامه مطلب
از صفحه کوچک موبایل نگاه میکنم به دوستان عزیزتر از جانم، به نگاه مهربان و پر عشقشان، به خندههایشان، به شادی، امید، عشق... و دلم پر میکشد برای بودن پیششان، برای یه دورهمی کوچک دوستانه، مثل قدیمها.....
ادامه مطلب
یازدهِ یازده باید من رو یاد ۱۱/۱۱/۱۱ بیاندازد که سالگرد ازدواجمان هست، ولی امروز تولد چهارسالگی مهلای جان بود و من خیلی غیرمنتظره یه ایمیل از گذشتهام دریافت کردم، ۳۱ ژانویه ۲۰۱۱ که گویا خیلی حالم بد ...
ادامه مطلب
قراره یه دورهمی خداحافظی بگیرم مادر و کودک، با چندتا از دوستهایم که بچههایی در سن لیلی دارند. امروز یکیشون میگفت همسرم گفته آخه این چه ساعتیه... نهار روز غیر تعطیل؟ مردهای دیگه چطوری میاین؟ کلی خندیدیم، طفلک حق داشت فکر کنه دعوته، چون اسمش گودبای 'پارتی'ه :دی * اگه نشنیدین، یه سرچی بزنید دنبال آهنگش :)...
ادامه مطلب
تولدت مبارک قلب مامان ...
ادامه مطلب
چندی است در گروهی عضو شده ام مادرگونه :) خیلی باری به هر جهت نیست و تا همین هفته پیش هر روز یک موضوع ثابت برای بحث درباره فرزندپروری و والدگری و تغذیه و رشد و ... داشت و با در نظر گرفتن امکان ارایه موضوع پیشنهادی از طرف اعضا، کلاْ می توانستی به موضوعات don't care باشی و همان روزی سر بزنی که موضوع پیشنهادی تو قرار بود بحث شود و ادامه ماجرا :) خلاصه که این چن...
ادامه مطلب
قلی خان، خان نبود، دزد بود... یکی از درخشان ترین دیالوگ های سریال روزی روزگاری که مدام توی سرم تکرار می شود......
ادامه مطلب
می فرمایند شبکه های مجازی قطع است، گوشی رو بر می دارم، رفرش می کنم برای بار چندم، خبری نیست! احساس می کنم اینترنت قطعه.... در این حد :-|...
ادامه مطلب
موضوعات سروستاه نامه، سنتور (۲۶) خوشنویسی، تذهیب (۱۷) کار، iOS، اندروید (۲۴) زندگی بهتر (۵۶) یاد ایام (۲۷) مهلا (۱۵) صابرانه (۳۸) از این روزها (۵۹) یک سال بدون... (۱۲) خانه دوست کجاست؟ (۱۵) آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹) نینی گولو، لیلی (۱۹) آخرین نوشته ها more slowly, please یک قلب کوچک :...
ادامه مطلب
دارم تلاش می کنم از این حالت دراز کشیده-طور نهایت لذت را ببرم... و خدا را شاکر باشم که دستشویی و حمام ممنوع نشده :-| و می شود به حالت نیمه نشسته هم سر کرد (مثل تخت بیمارستان) که خودش یک عالمه حسن دارد، از جمله کارهای سبک با گلی جان* :-) * گلی جان یک...
ادامه مطلب
و نمیتوانستم حیرتم را پنهان کنم، آمیخته با کمی دلخوری، زمانی که با تمام شوق و اشتیاق مادر یک دختر کوچولو، می گفتم که اسمش لیلی است و کمی پس می رفتند، چشمانشان را نازک می کردند و با تردید و درماندگی می پرسیدند: "مطمئنی؟ سونوگرافی کردی؟ حتماً دختر است؟" و زمانی که ناامید می شدند از پسر بودن جوجه ناز...
ادامه مطلب
و در راستای بازگشت از سفر و تصمیم مشترک ما برای موکول کردن دیدن ادامه سریالها به بعد تعطیلات*، تعداد برنامه هایی که از رسانه ملی مشاهده می شود ناچاراً به سه تا افزایش پیدا کرده: ۱- دستپخت ۲- یک مسابقه قرائت قرآن برای پسربچه ها، شبکه قرآن ۳- مسابقه ادابازی خندوانه فقط خواستم اشاره کنم از وقتی اسپانس...
ادامه مطلب
جوانه های سبز طلایی بر شکوفه های عطرآگین سیب، بهار می آید بی بهانه...لبخند می زنم، صدای در می آید، دستم را می گذارم کنار لیلی... صابر را صدا می زنم، چشمانم را می بندم، صدای ماهی نازکم را حس می کنم... - صدایش را می شنوی؟ چشمان پر از شوقش می گوید نه... صدای تکان خوردن آب مگر چقدر بلند است؟ ساز می زن...
ادامه مطلب
مهلا بزرگ شده، دیشب آمده بودند خانه مان دورهمی و سمانه از تجاربش درباره سیسمونی برایم می گفت (دنبال یک لیست از ضروریات سیسمونی بودم و بعد از کلی صحبت به این نتیجه رسیدم که هیچ کدامش ضروری نیست :دی) مهلا با یک عروسک بافتنی در بغل آمده بود، به همراه یک عروسک برای لیلی. می پرسم: اسم عروسکت چیه، عمه؟ میگه: ناناز :-) می پرسم: این که برای لیلی آوردی اسمش چیه؟ میگه: ناناز :-) میگم: اونم ناناز؟ ناناز شماره یک یا دو؟ لباشو غنچه می کنه، دو تا انگشتش را میاره بالا و میگه: دو :-) حالا ناناز شماره دو، منتظر اومدن لیلی است :-) پ.ن. شنبه رفتم سونوگرافی، بعد از دوازده هفته انتظار، دکتر فرزانه سکوت کرده بود و با دقت اندازه می زد، من زل زده بودم به شگفتی خلقت خدا، به سرش، چشماش، گوش هایش، قلبش، ستون فقراتش...
ادامه مطلب
تا حالا فقط برای نوع دارو، دوز مصرفی و میزان مصرفش از اینترنت استفاده نکرده بودم که این بار انجام شد:-| شما شرح مجازی مریضی رو وارد می کنی، برات نسخه می پیچه دقیق با شرح کلیات عوارض جانبی و تداخلات دارویی.. بعد نسخه رو می بری داروخانه و یک بسته قرص ازش می گیری که رویش نوشته: فروش بدون نسخه پزشک ممنوع است :-| من دیگه حرفی ندارم:-|...
ادامه مطلب