
امیرا یک دفترچه از کاردستیهای مراسم سینترکلاسِ مدرسه دخترش در آورد که عکس دختر بچه را صفحه اولش چسبانده بود. بعد گفت که دخترک هنوز نمیتواند اسمش را درست تلفظ کند و میگوید یوسو یا چیزی شبیه این. پرسیدم: اسمش چیه؟ گفت: یُسر، گفتم: اوه! شبیه ان مع العسر یسرا؟ چشمهای خودش و خواهرش عبیر برق زدند که ب...
ادامه مطلب
بعضی وقتها یه حس گندی میآید سراغ آدم. یادم هست سه سال قبل آخرین باری که همه چی در این حد به هم گوریده بود و نمیدانستم چه کار کنم، آن جمله درخشان را دیدم: it is too overwhelming و انگار چراغی در ذهن...
ادامه مطلب
من همیشه دوچرخهسواری جزو خاطرههای نابم بود، ناب، پر از شادی و تفریح. این مطلب قرار استدرباره تفاوت آنچه گمان میکنیم و آنچه هست، باشد. پس مینویسم که این مراحل یادم بماند و برای هر کدام از خودم ت...
ادامه مطلب
طرف میره خونه می بینه دزدها کل خونه رو جارو کردند، یه یادداشت مونده فقط: "دخترم را دارم شوهر میدم و دستم تنگ است، پول دستم بیاد همه چیزهایی که بردم را پس میارم برات..." دو ماه بعد پلیس خبر می دهد که دزد تماس گرفته با 110 ناشناس و اعلام کرده کل وسایل در فلان آدرس در کهنوج است! وسایل منتقل میشه به خانه مالباخته و پرونده مختومه... یک ماه بعد دوباره سر و کله دزد پیدا میشه، این بار فقط پشتی ها رو می بره و دوباره یادداشت: از پلیس برای انتقال محموله هرویین ممنونم، کلی فکر کردیم که چطور محموله را زیر دماغ پلیس منتقل کنیم به مقصد :-||||||...
ادامه مطلب
من: "سلام لیلی توی آینه" :) لیلی با غان و غون فراوان، از شدت خوشحالی برای لیلی توی آینه دست و پا تکان می دهد* و چند جیغ شادی هم می کشد :-)))) اگر همه ما به همین اندازه با خودمان مهربان بودیم، صدای سرزنشگر درونی خفه می شد... کمال گرایی منفی در افق های دور محو می شد... و در اوج خوشبختی از زندگی در حال لذت می بردیم و معنای رضایت را درک می کردیم :) * می دانم که لیلی نمیداند نی نیای که توی آینه می بیند، خودش است :-)...
ادامه مطلب
موضوعات سروستاه نامه، سنتور (۲۶) خوشنویسی، تذهیب (۱۷) کار، iOS، اندروید (۲۴) زندگی بهتر (۵۶) یاد ایام (۲۷) مهلا (۱۵) صابرانه (۳۹) از این روزها (۶۰) یک سال بدون... (۱۲) خانه دوست کجاست؟ (۱۵) آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹) نینی گولو، لیلی (۲۲) کتابخوانی (۳) آخرین نوشته ها دوبله وسط :-) هَلی...
ادامه مطلب
در بخشی که صابر کار می کند، یک کارآموز آلمانی ۲۲ ساله آمده، به نام توماس. آن اوایل خیلی دوست داشت فارسی یاد بگیرد و اینها از سر دوستی یک سری کلمات پر کاربرد یادش دادند، مثل آفرین، چطوری، می خوام، خوب، بد، صبح به خیر، پول، ... این بنده خدا هفته پیش به بخش دیگری منتقل شد. امروز صبح بعد از یک هفته صابر را دیده، صابر از دور دستی برایش تکان داده و گفته: خوبی توماس؟ طرف گفته: توماس نه! داش توماس :-))))) چطوری پدرسوخته؟ :-|||| به علت این که اینجا خانواده رد می شود از ذکر باقی کلمات ذکر شده در مکالمه فی مابین معذورم، فقط همین بس که توماس در حال حاضر کلکسیون فحش ایرانی ...
ادامه مطلب