شبیه باش :-)
-
تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 11:01
نشسته بودم توی مطب دکتر سنتی و سخنرانی میکردم که گفته شده از فلان ماه به بعد، حجامت برای خانم باردار خیلی هم نافع است و باعث میشه که بچه مشکلات تنفسی و زردی نداشته باشه و زود باش برایم حجامت بنویس :-) دکتر هم خیلی ریلکس نشسته بود و من را نگاه می کرد... سخنرانیام که تمام شد، گفت: بله! گفتند که حجا
از پشت بوم خونه توی کوچه :-|
-
تاریخ: 1396/1/8 ساعت: 19:53
و در راستای بازگشت از سفر و تصمیم مشترک ما برای موکول کردن دیدن ادامه سریالها به بعد تعطیلات*، تعداد برنامه هایی که از رسانه ملی مشاهده می شود ناچاراً به سه تا افزایش پیدا کرده: ۱- دستپخت ۲- یک مسابقه قرائت قرآن برای پسربچه ها، شبکه قرآن ۳- مسابقه ادابازی خندوانه فقط خواستم اشاره کنم از وقتی اسپانس
سلامتی :-)
-
تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 13:03
سلامتی سه تن، ناموس و رفیق و وطن سلامتی سه کس، زندونی و سرباز و بی کس سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهارش بیشتر دوست داره سلامتی آزادی سلامتی زندونیای بی ملاقاتی #اعتراض_کیمیایی براتون یه سال سرشار از سلامتی، عشق و شادی آرزومندم :-)
آلفاقنطورس
-
تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 13:03
و عنوان بهترین عید دیدنی همه قرون، با اختلاف تقدیم می شود به دیدار داییِ مادر صابر که قدیم ترها در دبیرستان، استاد فیزیک صابر بود و پیرمرد و پیرزن بی نهایت متشخص و مهربانی بودند در بستر بیماری... پیرمرد مهربان با زبان شیرین کردی برایم از آلفاقنطورس گفت و انیشتین و E=mc2 و اینکه چقدر به صابر نصیحت می
غبار روبی :)
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 4:56
این ذهن برنامه ریز را باید یک جایی خانه تکانی کرد :-| از گوشه بالایش گرفت و آن قدر تکاند که هر چی گرد و خاک غم و غصه، نگرانی و تشویش، بیم و هراس، حسرت و کینه تویش گیر کرده، بریزد بیرون... که با کوچکترین ناملایمتی، سه ساعت search نکند که اگر فلان طور باشد، چه می شود؟ اگر نباشد، چه می شود و ... که زند
سازت را با بهار کوک کن
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 2:07
جوانه های سبز طلایی بر شکوفه های عطرآگین سیب، بهار می آید بی بهانه... لبخند می زنم، صدای در می آید، دستم را می گذارم کنار لیلی... صابر را صدا می زنم، چشمانم را می بندم، صدای ماهی نازکم را حس می کنم... - صدایش را می شنوی؟ چشمان پر از شوقش می گوید نه... صدای تکان خوردن آب مگر چقدر بلند است؟ ساز می زن
لالایی لیلی :)
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 9:53
بعد از جستجوهای فراوان در میان لالایی های اینترنتی، به این نتیجه رسیدم که سلیقه ام به شدت با لالایی های کرمانی جور است :) یعنی تصوری که از لالایی دارم، با آهنگ آغازین "لالا، لالا، گل..." (پسته، پونه، سوسن، لاله...) بیشتر در آن نوا
عجیب غریب :-|
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 13:03
با خانم فروشنده سر صحبت باز شد، بعد که گفتم باردار هستم، یک برق شادی در نگاهش دیدم که به دلم نشست :) به حالت درددل می گفت که او هم یک دختر ۲۰ ساله دارد و این که زمان آن ها این اسم های عجیب غریب مرسوم نبوده... برای همین اسم دخترش را گذاشته نسیم... گفتم: خب نسیم که خیلی قشنگه :) گفت: آره، بدی نیست... ...
سوسیس بندری :-)
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 3:33
بحث بود سر ساندویچ، صابر گفت: قضیه ساندویچ رو یادت هست؟ گفتم: در حد اسمش :دی گفت: همون قضیه فشردگی، وقتی یه تابع در همسایگی یه نقطه، بین دو تا تابع کوچکتر و بزرگتر از خودش قرار بگیرد، اگر حد دو تا تابع بالایی و پایینی در همسایگی اون نقطه، به سمت یک مقدار یکسان میل کند، حد تابع وسطی هم به همان نقطه م...
توقع
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 3:33
انتظار داشتن میتواند با اختلاف زیاد از بقیه مسائل، مدال طلای برهم زدن روابط را به خودش اختصاص بدهد :-| مخصوصاً زمانی که بعد از یک مدت طولانی دوست/آشنای شما با حالت طلبکارانهای تماس میگیرد و شاکی که تو کجایی، چرا حالی از ما نمیپرسی و هیچ خبری ازت نیست... یک زمانی دوستی داشتم که خیلی به نوبتی تلفن زدن...
نی نیِ مهلا :*
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 3:33
بهش میگم: "عمه! بیا بیا ببین من یه نی نی تو دلم دارم" از همون دور دلش رو میده جلو، کمرش رو می بره عقب، به دلش اشاره می کنه و میگه:"خودم نی نی دارم!" میگم: "کو؟ من که نمی بینمش. بیا ببینم" و یک عالمه بوسش می کنم :-) سمانه از دور اشاره می کنه، طوری که مهلا نفهمه، میگه: "فکر کنم به خاطر عکسیه که از وقت...
یکی بود، یکی نبود
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 3:33
نوشته بود که گوش نینی گولو تکمیل شده و صداها را میشنود... و برایش داستان بخوانید :-) به عنوان تنها کتاب کودکانه کتابخانه، قصههای خوب، برای بچههای خوب* را بر میدارم و میخوانم... اواسط داستان خیر و شر، صابر شاکی میشود: "این داستان که میخوانی مناسب سن بچه نیست" من: ":-| خب چه بخوانم؟ همین را داریم فقط"...
زمان بندی :-|
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 3:33
و یک نوع زمان بندی محبوب رؤسا وجود داره که فارغ از هر نوع قول و قراری که قبلش با هم گذاشته باشید و توافق هایی که کردید، در یکی از دو دسته زیر جا می گیرد: ۱- هر چه زودتر، بهتر :-| ۲- تماس در آخرین ساعت مرسوم اداری روز برای محول کردن کاری که باید تا فردا صبحش آماده باشه :-|
مرخصی پایان سال :-|
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 3:33
از مرخصیهای امسال صابر نزدیک به همهاش مانده :-| توانسته با کلی چانه زدن، دو هفتهاش را زنده کنه و در نتیجه تا 14 اسفند در خدمت خانه و خانواده است... البته مرخصی واقعاً خوب و لذت بخش است، و نمیخواهم بدجنس باشم، ولی اگر شما آدمی هستید که پروژههایتان را در خانه انجام میدهید، احتمالاً این که یک نفر، دو ه...
سوپ جو
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 3:33
صابر آشپز فوق العاده ای است، و اوج شکوفایی خلاقیتش در پخت غذاهای من در آوردی است :-) در بقیه زمینه ها نکات کنکوری را به صورت hint جویا می شود :-) امروز در حال درست کردن سوپ جو (در جریانید که غذا پیشنهاد من بوده، در نتیجه من درآوردی نیست) صابر: خب رب بریزم یا شیر؟ قبل جو بریزم یا بعدش؟ من: همون رب، آ...
یک حوض کوچک*...
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 3:33
نرم مثل پر زدن یک پروانه، نازک مثل تکان خوردن آب، حساش می کنم... ماهی کوچک ما، در حوض دل من تکان میخورد :) پ.ن. سه سریال تمام شده است تا کنون، House of Cards، شرلوک و فارگو، با تقدیم دیپلم افتخار و تندیس ویژه جشنواره به دو سریال اول و درود به همه پیشنهاد دهندگان، سیمرغ بلورین تقدیم می شود به فارگو پ...
ناناز :-)
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 3:33
مهلا بزرگ شده، دیشب آمده بودند خانه مان دورهمی و سمانه از تجاربش درباره سیسمونی برایم می گفت (دنبال یک لیست از ضروریات سیسمونی بودم و بعد از کلی صحبت به این نتیجه رسیدم که هیچ کدامش ضروری نیست :دی) مهلا با یک عروسک بافتنی در بغل آمده بود، به همراه یک عروسک برای لیلی. می پرسم: اسم عروسکت چیه، عمه؟ می...
ریال های باورنکردنی :-)
-
تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 3:33
رفته بودیم نمایشگاه بهاره ارم، برای گردش و تفریح، یک ساک مناسب دیدیم برای گذاشتن وسایل بچه، از این ساک ورزشی ها، صابر گفت: 250 تومنه؟ شانه انداختم بالا :-| از فروشنده غرفه کناری پرسید: اینا به ریال است؟ طرف گفت: آره داداش :-) برگشتیم همون جا. ساک رو نشان فروشنده دادیم، به صابر گفت: اون پانزده تومنیه...
دست به سینه
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 13:54
قدیم ترها از ژست دست به سینه خوشم می آمد... خوب یادم هست اولین کسی که در این باره به من تذکر داد، مدیر عامل اولین شرکتی بود که کار میکردم. رفته بودیم جلسه حل معضلات مالی شرکت و رئیس که در حال گذراندن دوره های زبان بدن و مدیریت صنعتی بود، همان اول جلسه به من اشاره کرد و گفت: "به به! شما هم که دست به ...
"هل اتی" کجا رفت؟
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 2:57
عدالت یعنی شرایط اجرای حکم برای همه یکسان باشد. عنوان، شغل، مقام، ثروت و مذهب ... تفاوتی ایجاد نکند. عنوان یا مقامی خاص سبب نشود که نه تنها فکر خطا در ذهن آدم پرورش یابد بلکه به سادگی به مرحله اجرا درآید. یک کلیپی هست خیلی معروف، که در آخرش واعظ مدام تکرار می کند: پس هل اتی کجا رفت؟ (اشاره به آیه نخ...