سیاه و سفید - تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 21:39
میخوام یه تکنیک یادتون بدهم که شاید فکر میکنید بلدین، ولی زهی تصور باطل:دی تکنیک pomodoro که معرف حضورتون هست، زمان خاکستری هم شاید به گوشتون خورده باشه، خب؟ پس چرا من به زمان سیاه پومودورو وفادار نمیمونم؟ چرا نمیتونم زمان سیاه و سفید رو جدا کنم (شما بخونید چرا
لبهی پیادهرو، هم سطح جاده - تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 21:39
تقریبا یکی از اولین چیزهایی که در پیادهروهای اینجا نظرم را جلب کرد، لبهی همسطح جاده بود، یا همان curb cut. برای من بسیار جذاب بود که دوچرخهها، چقدر راحت بین پیاده رو و خیابان جابهجا میشوند، بدون سکته و پرش و پرواز :) و اولین بار که با کالسکه رفتم بیرون، دیدم به به :) کل معابر و گذرگاهها
بدو گفتم که مشکی یا عبیری... - تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 21:39
امیرا یک دفترچه از کاردستیهای مراسم سینترکلاسِ مدرسه دخترش در آورد که عکس دختر بچه را صفحه اولش چسبانده بود. بعد گفت که دخترک هنوز نمیتواند اسمش را درست تلفظ کند و میگوید یوسو یا چیزی شبیه این. پرسیدم: اسمش چیه؟ گفت: یُسر، گفتم: اوه! شبیه ان مع العسر یسرا؟ چشمهای خودش و خواهرش عبیر برق زدند که ب
بیستون - تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 2:21
خیلی سخته به نظر بقیه ستون باشی، ولی به نظرت خودت نباشی :-| xa0 پ.ن. مثلا breaking news :دی امتحان تئوری رانندگی رو قبول شدم، جیغ و دست و هورا :)
منشوری در حرکت دوّار - تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 2:21
جزء از کل را برمیدارم که بخوانم، چاپ شانزدهم را دارم بهار ۹۶، از اون کتابهاییxa0که تو استراحت مطلق بارداریxa0خریدم و هیچ وقت از بیست صفحه اول جلوتر نرفت. الان تمرین کلاس داستان نویسی است و باید یه هفته
چهارگانهی رابطه - تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 2:21
چند وقتی است مطلب رابطه نیلوبلاگهای دوستیام را شخم میزنم، شاید شروعش از پارسالxa0(زمان قطعی اینترنت آبان) بود که در دوری و تنهایی، درگیر مفهوم صمیمیت و تعریف متفاوتش از دید افراد مختلف شدم. نتیجه اینکه یکی از امن
پنجشنبهای که گذشت - تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 2:21
بعضی وقتها یه حس گندی میآید سراغ آدم. یادم هست سه سال قبل آخرین باری که همه چی در این حد به هم گوریده بود و نمیدانستم چه کار کنم، آن جمله درخشان را دیدم: it is too overwhelming و انگار چراغی در ذهن
پایان باز - تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 2:21
دیشب داشتم با یه مامانی که نینی تو دلی دارن صحبت میکردم، درگیر دلآشوبه و سنگینی سر دل و ... میخندید که "مامانم گفتنxa0تازه الان راحتیاش است، بعد میاد بیرون داستانهایش شروع میشه". حالا در نظر بگیر
مثل غروب جمعهی پاییز - تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 2:21
ما در دلتنگی دستی نداشتیمو در فاصلهای که داشتیمهزار دست داشتیم!سلام بر تو که حقیقتا دلتنگِ تواَمو سلام بر من، برای آنکه دلتنگم... u2067#محمود_درویشxa0 چند وقت قبل شروع کردم به احوالپرسی از دوستان، دانه
گاندی - تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 2:21
اگر کسی به ندایت پاسخی نمیدهد، تنها گام بگذارxa0اگر کسی از روی ترس سخن نمیگوید، تنها به سخن در آیاگر هیچکس یاریت نمیکند، تنها گام بردار #رابیندرانات_تاگور xa0 نمیدانم تا حالا به اپیزودی ازxa0پادکست رخxa0گوش دادهاید یا نه، من هفته گذشته دو پادکست مربوط به مطلب گاندی نیلوبلاگ را گوش کردم و عمیقا به ای...
رونده و مونده - تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 2:21
تا حالا شده احساس "از اونجا مطلب مونده نیلوبلاگ، از اینجا مطلب رونده نیلوبلاگ" بشوید؟ الان بین مهندسی برقxa0و برنامهنویسی موبایل-اندروید دچار چنین حسی شدم :-| مخصوصا که نزدیک یک سال و نیم گذشته در ترکیب غربت و بچه کوچکی که هیچ جا نمیماند، هر دو تایش رفته زیر غبار و حالا که سخت مشغول غبارروبی و سفت ک...
دست طلا - تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 2:21
چشمانم را باز میکنم. انگار صدای زنگ در بود که تک سرفههای حبیب را قطع کرد. چادر را برمیدارم و پا تند میکنم که زنگ دوم بیدارش نکند. همین یک ساعت پیش بود که به لطف دو تا قرص آرامبخش، زیر ماسک اکسیژن،
خِزِلِه - تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 2:21
یک نکته مهم در زبان هلندی که من چند ماهی میشه متوجه شدم اینکه ei صدایی شبیه اَی داره، نه اِی. حالا مشکل چیه؟ اینکه من اسم لیلی را در پاسپورت نوشتهام Leili و گاهی میشنیدم یکی از مربیها صدایش میکر
خشم، بخشش، عدالت - تاریخ: 1399/3/27 ساعت: 19:26
اولینبار که واژهxa0عدالت ترمیمیxa0به گوشم خورد، بعد از خواندن کتابxa0دردسرسازxa0بود، کتابی مجذوبکننده درباره پسری که از دید جامعه بزهکار، آسیب دیده وxa0مطرود بود. با رفتار نابهنجار که در دیوان عدالت سنتی امید
هشتگ: اجتناب - تاریخ: 1399/3/27 ساعت: 19:26
خیلی از اوقات اگه نکته متفاوتی در ظاهر یک فرد میدیدم نگاهم رو میدزدیدم. تلاش میکردم زل نزنم یا زیر چشمی نگاه نکنم. که سوژهی زل بودن،xa0همیشه برای خودم معذب کننده بوده، به جایش به در و دیوار و آس
ما را نبود دلی... - تاریخ: 1399/3/27 ساعت: 19:26
واقعیت تکان دهندهای که بیشترxa0انکار میکنم اینکه گاهی از اوقات یک کاری را انجام میدهم که فقط دیده بشه، بعد مدام چک میکنم ببینم دیده شد؟ کسی خوشش اومد؟ نظری داشت؟ آن وقت فقط نظر دیگران است که برایم
مادر شاد، کودک شاد - تاریخ: 1399/3/27 ساعت: 19:26
گفت: تولدت آگوست استxa0پریسا؟ این همه برای تولد لیلی خرید کردی، برای خودت هم چیزیxa0خریدی؟ آرایشگاه هم که نرفتی*؟xa0 گفتم: نه :-| گفت: از اون مامانهایی نشی که فقط از خرید برای بچهشون خوشحال میشن و تمام،
کرک و پر (به ضم کاف و فتح پ) - تاریخ: 1399/3/27 ساعت: 19:26
گفتم: اصلاْ اومد یه چیزی گفت کرک و پرم ریخت... نگاه کردم به دهان بازمانده کریستین، گفت: چی گفتی الان؟ یه بار دیگه بگو! گفتم: هیچی بابا،xa0مهم نبود، گفت: چرا چرا مهمه، دوست دارم اصطلاحات جدید رو یاد بگیرم :) مدیونید اگه فکر کنید مثال کرک و پر به آرایشگاه نرفتن ربطی داشته باشه :دی
خیارشور - تاریخ: 1399/3/10 ساعت: 15:29
در راستای یافتن یک فروشگاه ایرانی آنلاین در این حوالی، همین بس که در خواب هم نمیدیدم یک روز خیارشور "یک و یک" را به چشمم سرمه کنمxa0:) چرا؟ اینقدر که اینجا همهچیز،xa0قبل ارائه به بازار، شیرین میشود،xa0حتی اگر اسمش خیارxa0شورxa0باشد :-| لیلی یک دانه گل کلم از ظرف "شور مخلوط" در آورده و خندان نگاهش می...
پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد... - تاریخ: 1399/3/10 ساعت: 15:29
شبیه یک برگ خشک شده هستم در انتهای پاییز، ترکیبی از زرد و نارنجی و قرمز و قهوهای... آخرین برگ مانده روی شاخه، با همه توانی که برایم نمانده انتهای شاخه را چسبیدهام که نیفتم. باد سردی میوزد، چشمانم را میبندم... شبیه یک جوانه ترد و شکننده هستم در ابتدای بهار، ترکیبی از سبز طلایی و نور... اولین برگ جوان...

برچسب‌های مرتبط

دست به سينه نشستن | دست به سينه | داداش داری اشتباه میزنی | داداش کایکو | داداش که داشته باشی | داداشم تنبیهم کرد | داداش تولدت مبارک | داداشی جونم قربون چشمات | داداش سیا ترکی | داداش اشتباه ميزني