Keep pressing One - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:00
هفتهی قبل، همان یک جلسهای که به دیدن GP نائل شدیم* من مثل اینها که ممکن است دیگر دستم به دکتر نرسد، شروع کردم به پرسیدن لیست سئوالات از واکسن آبله مرغان تا چکاپ چشمپزشکی برای لیلی، فکر کنم بندهxa0خد
دیگه تماس نگیر! - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:27
به جرات اولین برخورد جدی من با سیستم درمان اینجا، چند روز اخیر بود، لیلی با علائم ترکیبی اسهال-استفراغ در ظهر جمعه و تب ۳۹.۵ ساعت ۴ عصر، من را واداشت که به GP مورد نظر زنگ بزنم برای کسب تکلیف. نتیجه؟
عمق - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
اخیرا خیلی پیش اومده که یک اتفاقی افتاده و بعدش دیگه خود سابقم نبودم و یک پلهxa0یا بیشتر رشد کردم و بزرگ شدم، به خاطر تنها بودن در غربت است؟ نمیدونم! به خاطر خلوت بودن برنامه روزانه از جبر زمانه است؟ ش
یازده ضربدر سه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
با صدای بسته شدن در بیدار شدم. هوا تاریک است، صدای باران شدید میآید از پشت شیشه دو جداره. از لای پتو دست میبرم که ساعت را ببینم، حدس میزنم قبل شش و نیم باشد که صابر رفته. دمپاییهایم کجاست؟ یادم ن
هویت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
بعد از صمیمیت، هویت مسئلهی دیگری است که دغدغهی این روزهایم شده. به خصوص در برخورد با افراد مختلف با انعطافپذیری وصف نشدنی، مثلا Meredith آمریکایی که با همسر هندیاش در هلند زندگی میکنند (کشور سوم)
زندان مجازی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
من اینجا حس میکنم توی یه زندان,مxa0به وسعت همه دنیا، همهی دنیا هست، اونی که باید باشه نیست :( دایره لودینگ میچرخه و میچرخه، بعد که ثابت میشه توی دلم میگم لعنتی، ثابت نشو، چیزی نیاوردی که... تا آخرین
تیک تنهای خاکستری - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
دقت نکرده بودم که یک جا وقتی پیامم دریافت میشود تیک سبز میخورد و یک جا تیک آبی، انگار زمان جایی روی ساعتی در شنبه متوقف شده، همهی تیکها تنها و خاکستری,اند. به تیک تنهای, خاکستری, که نگاه میکنم، دلم فشرده میشود...
چاه عمیق هیچکس - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
حال و روزم رو به راه نیست...بغض سنگینی دارم که دارد خفهام میکند، برای من نگرانی نیست که گاه به گاه تماس کوتاهی هست برای "نگران نباش، نگران نباش عزیزم، قطع کنیم پول تلفنت زیاد نشه"...برای من قطع ارتب
سوگواری - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
اونقدر خارج برنامه نوشتم که رسیدیم به برنامه، امروز پنجشنبه است :( میدانم باید بلند شوم و بروم دنبال معنای تنهایهایم بگردم، نمیتوانم بلند بشم چون هنوز به اندازه کافی سوگواری, نکردم، همین چند وقت قب
زمزمه... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
ای شادی ای آزادی ای شادیِ آزادی روزی که تو باز آیی، با این دل غم پرورد من با تو چه خواهم کرد؟ xa0 ه.ا. سایه پ.ن. کاش تاریخ تکرار نشود...xa0جمعه سه مهر ۸۸
چلچراغ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
هجده نوزده ساله بودم که رسیدم به چلچراغ,، باxa0بسم الله دلنشینی که عرفان مینوشت، عرفان نظرآهاری، که همان قدر پسر بود که شرمین نادری :) بعدتر اما من بودم وxa0کتابهای چاپ شدهشان، "شب نشینی در جهنم" ابراهی
نقطه عطف - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:46
دیدید یه اتفاقهایی در زندگی آدم میافتهxa0که بعدش تو دیگه اون آدم قبلی نیستی؟ یعنی خورشید همان خورشید است و زمین همان قدر گرد است، ولی یک چیزی درون تو تغییر کرده که خورشید رو یه طور دیگه میبینی و زمین رو طور دیگه... انگار این چند روز برزخی گذشته یک چیزی رو درون من تکان داده، نگاهم به هویت، وطن، دوست،...
زنگ تفریح :) - تاریخ: 1398/2/6 ساعت: 10:14
امروز در راه مهدکودکی که با لیلی رفتیم بازدید، یه مدرسه ابتدایی* بود با یه حیاط در حد پارک :) و بچهها مشغول بازی و شادی، این که میگم پارک واقعاً پارکی بود مفصل، پر از تاب و سرسره و بچههایی با مهارت
بلوبری - تاریخ: 1398/2/6 ساعت: 10:14
- لیلی، شما مامان روبی هستی یا باباش؟ - بابا :) بابا :) -xa0 بابای روبی، میخواهی برای نهار روبی چی درست کنی؟ - بلوبری :-) در سئوال اول همیشه دومین چیزی که در سئوال هست رو به عنوان جواب میگه :) اینجا بلوبری ارزانتر از انگور است :دی
Refugee - تاریخ: 1398/2/6 ساعت: 10:14
خانومه تو پارک، در حالی که لیلی هاپو هاپو گویان خودش رو به سگش رسانده و نازش میکرد، با لبخند ازمن پرسید که کجایی هستیم. گفتم: ایران گفت: پناهندهاید؟ گفتم: نه، همراه همسرم آمدیم که اینجا کار میکند،
صندوق پستی - تاریخ: 1398/2/6 ساعت: 10:14
یکی از مهمترین ارکان زندگی شما اینجا صندوق پستی است و بس :) یعنی وقتی بچه بودم همیشه فکر میکردم که مثلاً صندوق پستی دقیقاً چیه، اگه یه صندوق است پس چرا من تا حالا یه دونه واقعیاش رو ندیدم؟! و این که
بشکن :) - تاریخ: 1398/2/6 ساعت: 10:14
یعنی من در عجبم از تغییرات دمایی اینجا :-/ یعنی اگر با سرمای بیرون رفیق شدم و سرمای داخل خونه روی اعصابم پیاده روی میکند، بدانید و آگاه باشید که شیب تند تغییرات دمایی من را خواهد کشت :-| من ظهر که لی
Lelie - تاریخ: 1398/2/6 ساعت: 10:14
موقعی که میخواستیم اسم برای لیلی انتخاب کنیم رو یادتون هست؟ من اون موقعها ایدهام این بود که یه اسمی انتخاب کنم که اگه بعدتر بزرگ شد و به نظرش لیلی کلاسیک اومد و خواست که مثلاْ صدایش کنند lily مشکلی
شگفتی - تاریخ: 1398/2/6 ساعت: 10:14
لیلی رو بیدار میکنم تا صبحانه بخوره و راه بیفتیم، همین طوری با دهن پر مخلوط هلندی و انگلیسی و فارسی بلغور میکنه و لقمههای صبحانه رو به زحمت آب میوه قورت میده! صابر زودتر رفته سر کار، باید لیلی رو
شام آخر - تاریخ: 1398/2/6 ساعت: 10:14
جونم براتون بگه که از آنجایی که اینجا هنوز وارد جمعه نشدیم، این پنجشنبه و شامگاهش مصادف است با شام آخر مسیح، فردا میشه goed vrijdag که میشه همون جمعه خوب* و مسیح رو به صلیب میکشند، شنبه مراسم تدفین

برچسب‌های مرتبط

دست به سينه نشستن | دست به سينه | داداش داری اشتباه میزنی | داداش کایکو | داداش که داشته باشی | داداشم تنبیهم کرد | داداش تولدت مبارک | داداشی جونم قربون چشمات | داداش سیا ترکی | داداش اشتباه ميزني